تبلیغات
خداجویان - مطالب فرشید پارسه
موضوعات
لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :



:: کرسی‌های آزادفکری:: سایت مرجع جامع کرسی‌های آزادفکری

دانلود کنید

کتابخانه جامع دانستنیهای یک شیعه

حجم 44.26  MB



پایگاه دانشجویان انقلابی
کد لوگو برای قرار دادن در وبلاگ ها
پایگاه دانشجویان انقلابی
لرستان فقیرترین استان غنی کشور
نویسنده : فرشید پارسه
سه شنبه 28 شهریور 1391

بسمه تعالی

سی و اندی سال است که از عمر با برکت انقلاب اسلامی مان می گذرد، ولی هنوز که هنوز است به وضوح می توانیم  ببینیم که چه حق خوری هایی صورت می گیرد ،چه کسانی در فقر مطلق به سر می برند و چه کسانی هر روز شکمهایشان بزررگتر می شود.

چندی قبل به اتفاق تعدادی از دوستان بسیجی برای کمک به روستا های دور دست عازم روستاهایی از نورآباد لرستان شدیم ،در آنجا با صحنه هایی مواجه شدم که دل هر انسانی را به درد می آورد، آنها از کمترین امکاناتی برخوردار نبودند، یک روستا برق داشت و دیگری برق هم نداشت ، آبادی های مورد نظر حدود دو ساعت از روستای هفت چشمه(محل اسکان ما) که مقدار زیادی از راه، خاکی و سنگلاخی بود فاصه داشتند. جاده به گونه ای بود که فقط ماشین هایی مانند نیسان توانایی رفت و آمد داشتند. آنجا انگار اسلام نرفته بود وقتی کودکانشان حتی نامی از حضرت محمد(ص) و امام علی(ع) و امام حسین(ع) نشنیده بودند، وقتی جوانان آنجا حتی نمی دانستند نماز بخوانند پس این انقلاب چه سودی برای آنها داشته است همانمطور که خود آنها هم می گفتنند که زمان شاه با زمان انقلاب برای ما تفاوتی نداشته است.

آنها از اسلام فقط همین را می دانستند که سالی یک بار زکات بدهند. مگر نباید حداقل، پول خودشان برای خودشان صرف شود؟ مگر آقای رئیس جمهور نگفتند که زکات روستاها سه برابر می شود و خرج همان روستا خواهد شد؟ پس کجاست؟ آیا
آنها شامل طرح ها و قانون های کشوری نمی شوند؟

البته در آنجا یک مدرسه ابتدایی وجود داشت ولی با کدام معلم! آنجا سواد پنجم ابتدایی با اول ابتدایی تفاوت چندانی نداشت... .

آقای استاندار برای آنها چه کرده ای؟ آیا اصلا نامی از باغ کره و چمنجیر شنیده ای؟ آنها چنین وضعی داشتند ولی گفته می شود الیگودرز محرومترین شهرستان می باشد پس وای به حال الیگودرز...

در آنجا کشت خشخاش صورت می گرفت و حتی به ما پیشنهاد دادند که براشان تریاک ببریم!!! می گفتند برایمان سود خوبی خواهد داشت!

جناب فرماندار و بخشدار چطور می توانید سرتان را بالا بگیرید؟ آیا شما از همان ها نیستید که رئیس جمهور گفتند عده ای از مسئولان بودجه را پس می فرستند؟ واگر اینکار را برای خودشیرینی نمی کنید پس سهم این روستاها کجاست؟ و این بودجه در کجاها صرف می شود؟

مسئولان محترم استان:

چرا باید استان ما فقط در محرومیت و فقر و بدبختی در کشور حرف اول را بزند؟ چرا باید در بیکاری همشه اول باشیم؟ خوب میدانید استان ما اگر غنی ترین استان نباشد یکی از غنی ترین استان هاست، پس شما چکار می کنید؟ وظیفه شما چیست؟ چرا باید از چشم انداز سی ساله 1414 حدود شصت سال عقب باشیم؟ تا بحال برای این استان چه کرده اید؟

در زلزله ای که در آذربایجان شرقی آمد مسئولانشان کاری کردند که کشور به طور یکپارچه بسیج شد، در زلزله دورود و بروجرد شما چه کردید؟ قصه سر دادید که همه جا و همه چیز آرام و امن است و این مردم بیچاره بودند که باز چوب ندانم کاری شما را خوردند، باید خوب بدانید که خسارات وارد شده به هردو استان تقریبا مانند هم بود.

ببخشد مزاحم خوابتان شدم! بخوابید و اصلا نگران نباشد انشاا... کارها خودشان درست خواهند شد! شما کارهای مهمتری دارید.

 

 


مار و سنگر
نویسنده : فرشید پارسه
سه شنبه 14 شهریور 1391

توی سنگر نشسته بودیم و باهم شوخی می کردیم، ساعتهای سختی رو پشت سر
گذاشته بودیم و فعلا صدایی از شلیک گلوله و خمپاره نبود، داشتیم حرف می
زدیم که یکدفعه متوجه یه مار توی سنگر شدیم، هممون جا خوردیم معلوم نبود
از کجا وارد سنگر شده بود ،شاید هم قبل از اینکه ما بیایم اومده بود
خلاصه همگی سریع بلند شدیم و موضع جنگی گرفتیم!!!
یه چوب برداشتیم و مار رو از سنگر خارج کردیم ،یکم از سنگر فاصله گرفته
بودیم و مار رو تعقیب می کردیم بعد یه سنگ برداشتیم و مار بیچاره رو به
جرم نکرده کشتیم!!!
داشتیم خدا رو شکر می کردیم که به موقع مار رو دیدیم و گرنه نیشمون زده
بود ،خوشحال بودیم که یکدفعه یه خمپاره اومد و مستقیم خورد توی سنگر ،
هممون کپ کردیم! ناخداگاه اشک توی چشمانمون جمع شد تازه فهمیده بودیم که
اون مار فرشته ی نجات ما شده بود و ما ناجی مون رو کشتیم… .
یکی از خاطرات پدرم در زمان جنگ تحمیلی
f59p.xzn.ir


سادگی چه سخت است چه سخت…!
نویسنده : فرشید پارسه
سه شنبه 14 شهریور 1391

روزگاری ساده بودم و نمی دانستم ساده بودن و ماندن،بسیار سخت وبعید
است،لااقل برای من اینگونه بود آن روزها سادگی خود را لعن می فرستادم و
آرزوی زیرک شدن می کردم ! دریغا که نمی دانستم روزگاری سادگی ،سادگی مرا
به ناکجاها خواهد کشاند…!
بعدها در خیالات باطلم سادگی خویش را کنار نهاده بودم و احساس زیرکی می
کردم!زیرکی را دست انداختن دیگران می دانستم وچه حیف که واژه ی مقابل
سادگی را فقط زیرکی می دانستم!!!
آن روزگار هر چیزی را حقیقت می پنداشتم،هر حرف راست و دروغی را باور می
کردم و صداقت برایم همه چیز بود همه چیز!چقدر سخت بود که به خود بقبولانم
دیگری دروغ می گوید! حتی دیوها و غول های داستان های مادر و مادربزرگم
برایم همه واقعی بودند و به آنها ایمان داشتم ،با خودم می پنداشتم که اگر
دروغ بگویم یا کار بدی انجام دهم آن غول و دیو ها مرا خواهند کشت و این
باعث می شد که حتی فکر دروغ را هم از ذهن کوچکم نگذرانم… .
آن روزها چه خوب بود چه خوب
در کنار پدرم به نماز می ایستادم و واژه های عجیب و غریبی را تکرار می
کردم هر چند که یک کلمه هم نمی فهمیدم ولی چه خوب بود،در کنار مادرم می
نشستم و به تلاوت قرآن کریم گوش می دادم هرچند هیچ نمی فهمیدم ولی چه خوب
بود چه خوب، چه خوب بود همه ی احادیث درست و غلطی که مادر و مادر بزرگم
برایم می خواندند و من احساس خدایی شدن می کردم! احساس می کردم بر بال
فرشتگان آسمانی سوارم و گاهی گام هایم را آرام برمی داشتم تا بال های
فرشتگان در زیر پاهایم نشکنند و آسیب نبینند!!! من در عرش کبریایی
پرودگارم قدم می زدم ! هنوز که هنوز است عاشق آن همه معنویت و قداستی
هستم که آن روزها مرا فراگرفته بود.
چه حیف که آن روزگار با همه ی زیبایی و نادانی تمام شد و من دوره ای
جدید را آغاز کردم عصر شک بندان زندگی … .
همه ی نکته ها و درس های خدایی شدنی که پدر و مادر و اطرافیانم به من
آموخته بودند برایم به یکباره پوچ و بی معنی شد. من از پدر و مادرم فقط
حفظ کردن را آموخته بودم و اینکه کارهای درست و غلطشان را تقلید کنم ولی
آن حرف ها برایم بسیار تکراری شده بود و من به دنبال گمشده ای در خویش می
گشتم! دیگر حرف های پدر و مادرم برایم راست مطلق نبود دیگر آنها را حق
مطلق نمی پنداشتم ،آتش شک تمام مرا فرا گرفته بود و من توان این همه گرما
را نداشتم!!!
من به همه چیز شک کرده بودم ،به دینم، به خدایم، به خودم و به همه ی
عقاید کوچک و بزرگم … .
گاه گاهی با شور و اشتیاق تمام به نماز می ایستادم و گاه گاهی فقط از
روی عادت و ترس!و گاهی ! گاه گاهی به دین و مذهبم با تمام وجود ایمان می
آوردم و خدای را ستایش می کردم که در چنین محیطی رشد یافته ام و گاه گاهی
از ترس گمراهی به هیچ دین و مذهبی نمی اندیشیدم و گاهی هم در خود به
دنبال دینی نو می گشتم…!
هر روز به حرف و حدیث های ضد و نقیضی می رسیدم و فردایش سردرگم تر می
گشتم و چه بد و ملال آور بود آن زمان که مجبور می شدم همه ی راه های رفته
ام را تکرار کنم که مبادا سرنخی را از دست داده باشم و باز نمی یافتم… .
خواندن هر کتاب مرا در داستانی نو می گذاشت و راه هایی که به بیراهی
شباهت های بسیار داشتند و من از ترس همین در نیمه ی راه بر میگشتم!گاهی
با کتاب های اوشو اخت می گرفتم و خدا را نایافتنی می دیدم و در سلوک
عارفانه ی او دست وپا می زدم،گاهی آندره ژید همه کس من میشد و به این می
رسیدم که هرچیز دوست داشتنی را می شود خدا نامید و در آخر ماعده اش را به
آتش می کشیدم! گاهی با جبران انس می گرفتم و در حمام روح او شناور میشدم!
گاهی به کتابهای مطهری و شریعتی عشق می ورزیدم و انسان کامل را شیعه ی
علوی می پنداشتم ! گاهی هم با نیچه در دجال هم صدا می شدم و خدا را مرده
می پنداشتم و حاضر می شدم برای نجات یک اسب از همه چیزم بگذرم و…!!!
و حال می فهمم که چه بازی سختی خورده ام و چه تلخ روزگار گذرانده ام،چه
بد تمامی تمامیتم را به دست دیگری دادم تا مرا براند تا مرا به سخره
بگیرد و چه بد از بند سادگی رها شدم چه بد!!!
خدایا صادقانه بگویم راه تو را بعد از آن همه پیچ و خمی که برای خود
ساختم و خودم را بازی دادم همان راه کودکی یافتم … .
بعد مدتها احساس سبکی می کنم


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.